ارميا خوشمزه ترين آلــــــــــــــــــــــوچـــــــه




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 5 فروردين 1392 | 22:04 | نویسنده : مامان ستاره |

ديروز رفتم مطب دكتري كه قراره منو عمل كنه براي چكاپ ،خلاصه قبلش يه سري جرياناتي پيش اومد كه دوست ندارم اونا رو وارد وبلاگت كنم دوست دارم فقط از خوبيها بنويسم اين خانوم دكتر كه ما الان يه دو ماهي هست باهاش آشناشديم بسيار خانوم مهربوني هستن و بعد از كلي تحقيقاتي كه كرديم وهمه در مورد ايشون نظر مثبت كه داشتن از كارش هم خيلي تعريف ميكردن و همه ميگفتن بسيار دكتر خوبي هستن ايشون،اول قرار بود من برم بيمارستان پيامبران و خود دكتري كه زير نظرشم وداداشي رو هم دنيا آورده منو عمل كنه كه من واقعا بهش اعتماد دارم واينكه بسيار دكتر مهربوني هستن اما خوب با همسري صحبت كردم و خودم به اين نتيجه رسيدم كه همين دكتر رو انتخاب كنم و ايشالا همه چي حله فقط زياد استرس دارم ديشب هم كه رفته بودم مطب خانوم دكتر گفتم احساس ميكنم كه حركات بچه كم شده يه نامه داد اورژانس بيمارستان ميلاد و ما رفتيم اونجا براي چكاپ آزمايش ادرار دادم و يه سونو و يه نوار قلب از بچه كه خدا را شكر همه چي عالي بود فقط فشارم خيلي يه وقتايي ميره بالا ديشب 16 روي 7 بود كه داشت قلبم از جا كنده ميشد از بس استرس دارم و هي به خودم تلقين كنم

 

اينم نوار قلبت پايني نوار قلبته و اون خطهاي بالا حركاتته پزشك اورژانس ميگفت بيچاره فوتبال بازي ميكنه مامانش ميگه حركاتش كم شده تازه اونم ساعت 1.30 شبببببببنیشخند

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 اسفند 1391 | 11:54 | نویسنده : مامان ستاره |

امروز صبح با همسري رفتيم بيمارستان ميلاد تا كارهاي پاياني رو با هم انجام بديم براي رزرو روزي كه ميخوام بستري شم،خلاصه بخاطر فشارم كه يه وقتايي زياد ميره بالا دكتر نگران شد و يه آزمايش خون و يه ادرار 24 ساعته هم برام نوشت كه امروز صبح آزمايش خون رو دادم فقط ميمونه ادرار كه فردا انجام ميدم و بعدش رفتيم براي پذيرش بستري كه تاريخ بستري شد 11/11/91 و روز زايمان شد..........12/11/91 و براي رزرو اتاق vip هم گفتن روزي كه بستري ميشم بهم ميدن و به مامانم گفتم روز زايمان كيه و قراره دهم بياد تهران و همسري هم شنبه ميره بندرعباس كاراشو تموم كنه تا پنج شنبه برگرده و منم شنبه ميرم خريد چيزهايي كه ناقص دارم رو تموم كنم كه دير نشه

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 اسفند 1391 | 11:51 | نویسنده : مامان ستاره |

سلام ارميا گلي مامان ببخشيد من اينقدر تنبل شدم و دير برات آپ ميكنم هرچي بزرگتر ميشي خيلي قيافت خوردني تر ميشه خنده هات رو خيلي دوست دارم گريه هات رو هم دوست دارم داداش اميرحسين كه عاشقته اينقدر بوست ميكنه هرچي به داداشت ميگم لپاشو بوس نكن دستشو بوس كن گوش نميگيره همش ميگه دوس دارم لپاشو ببوسم اولين ماهگردت١٢/١٢/٩١ بود مبارك پسركم .چند روز پيش بردمت درمانگاه ماهان براي پايش همه چيزت خوب بود خدا را شكر.

ارميا يك ماهه

عكس يك ماهگيت

ارميا

ارميا در حال بازي البته بازي سه ثانيه اي،فورا گريه ميكني بغلت كنم خيلي بغلي شديا

بعد از سه ثانيه

ارميا 24 روزه

اينم عكس 24 روزگيت وقتي عصباني ميشي بغلت كنم

خواب ناز

اينجا هم 24 روزته بعد از يه حمام دلچسب يه خواب ناز

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 اسفند 1391 | 11:27 | نویسنده : مامان ستاره |

سلام ارميا جون پسر  عزيزم هنوز زرديت پايين نيومده به خاطر فاويسمي كه داري و همچنان هر از چند گاهي كه دكتر ويزيتت ميكنه يه آزمايش بيلي روبين هم ميده ديگه خودمم دلم كباب شده آخه مگه چقد خون داري كه هي بايد آزمايش بدي

اولين عكست بعد از 7 روز از بيمارستان مرخص شديم بخاطر زردي كه داشتي

10 روزه گيت

داداشيهاي دوست داشتني




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 27 بهمن 1391 | 10:58 | نویسنده : مامان ستاره |

سلام با تاخير چند روزه خبرها زياده اما فعلا از همه مهمتر اينه كه پسملي ما دنيا اومد فقط عمه فاطمه با دوربينش عكس گرفته خودمم يه چندتايي گرفتم اما بيشتر عكسها تو دوربين عمه فاطمه است. بالاخره ارمياي ما هم اومد از تاريخ بستريم كه 11/11 بود تا همين ثانيه و لحظه كه 19/11 هست من بيمارستان بودم كه بعدا مفصل توضيح ميدم جريانات رو

عكس از اولين روز تولد كپ داداش اميرحسينننننن

اينم گل پسر ما

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 19 بهمن 1391 | 17:21 | نویسنده : مامان ستاره |

سلامممممممممم ني ني عسلم من الان دارم حاضر ميشم برم بيمارستان خيلي كار دارم همش ناتمومه الان زنگ زدم بيمارستان گفتن بايد تا ساعت 1 و نيم بيياي براي بستري شدن همه كارام در هم شد آرايشگاه نرفتم فردا صبح به خانواده سه نفري ما ميپيوندي عزيزم داداش اميرحسينم پيشم نيست به بابايي گفتم نره امروز مهد بردش دلم براش تنگ ميشه نگرانشم اما خدا را شكر مامانم هست مواظبش اينم از آخرين آپمون توي دوران بارداري دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتون دارم فرشته هاي منماچ




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 11 بهمن 1391 | 10:23 | نویسنده : مامان ستاره |

عزيز دلم تا الان نامي نداري يعني من انتخاب كردم بابايي هم همينطور كه من با بابا سيامك مخالفم پس اون منتفيه اما يه چيز جالب كه توي پستهاي قبلي داداش اميرحسين هم گفتم اينه كه اميرحسين خودش برات يه اسم انتخاب كرده و به همه هم ميگه من يه داداش دارم داداش آلوچه اس ،اسمش هم پويانه خودم يگبار به اين مسئله فكر كردم كه اون اسمي رو كه اميرحسين ميگه بزارم اما خوب باز برگشتم بر سر خونه اول خودم همون اسمي كه دوست دارم البته الان لو نميدم چي انتخاب كردم چند مدت پيش عمو حميد بهم گفت من اگه جاي شما بودم اسمي رو كه اميرحسين ميگه رو ميزارم خيلي خاطره ميشه وقتي داداشش بزرگ شه بگن كي اسمت رو انتخاب كرده بعد خودش بگه داداش بزرگم وقتي من تو شكمم مامانم بودم منو با اين اسم صدا ميكرده خيلي خاطره قشنگي ميشه كه اميرحسين 5 ساله براي داداشش اسم انتخاب كرده خودم زياد از اسم پويان خوشم نمياد اما بدم هم نمياد اما با پيشنهاد عمو حميد موافقم آخرش ببينم چي ميشه همين الان هم ازش ميپرسم اسم داداشت چيه ميگه پويان حتي به مربي مهدش هم همين رو گفته خيلي جالبه كه حتي كسي با اين نام توي كلاسشون نبوده پرس و جو كردم حتي سالهاي قبل هم كسي نبوده با اسم پويان،واميرحسين خيلي به اين اسم تعصب داره من بهش ميگم اميرحسين يه اسم ديگه بزاريم ميگه نههههه بزاريم پويان هفته آينده اسمت معلوم ميشه ديگه




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 4 بهمن 1391 | 20:44 | نویسنده : مامان ستاره |

سلام پسملي خوشگلم از ديروز رفتم بازار تا اگه چيزي جا انداختم رو تموم كنم خلاصه وقتي ما خانومها پامون به بهانه خريد به بازار باز شه ديگه كار تمومه ها يه عالمه خريد كردم البته قيمت بعضي جنسها نجومي بالا رفته بود ديگه با اين شرايط از نظر من هرچي كه ضرورت نداره نبايد خريد كرد حالا خوبه من از زمان داداشي تخت و پارك كالسكه خلاصه همه چي دارم اون موقع من براي داداش اميرحسين مارك پيرگاردين رو خريدم كه اولا اصلا تو بازار نيست به دليل گروني حالا همين ماركهاي مسخره كلي قيمت داره چه برسه به پيرگاردين مغازه هاي بهار هم كه هرچي تو انبار دارن ميفروشن با قيمت گزاف كلا بازاريها اين وسط عمرا ضرر كنن،خلاصه خريدها رو دادم عمو حميد با خودش ببره دفتر، كه بعدا با خودش بياره اما هنوز نيوورده و ديگه از همينهايي كه پيش خودم مونده واست عكس گرفتم يه چيزهايي هم براي داداش اميرحسين گرفتم ولي خريد كلي مربوط به شما گل پسريم شد

كلي ديگه هم هست عمو حميد آوردشون عكس اونا رو هم ميزارم




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 4 بهمن 1391 | 20:29 | نویسنده : مامان ستاره |

سلام قند عسلم ديروز ظهر با كمك داداش اميرحسين جون ساك بيمارستان رو حاضر كردم البته يه سري وسايلهايي رو كم دارم كه اونا رو تو اين هفته حتما تهيه ميكنم ديشب دل درد گرفته بودم اونم دل درد بنفش كه اصلا  دل دردم خوب نشده و هنوز دارمش منتها كمتر از ديشبه خودمم نميدونم كه اين انقباضه يا نه؟هرچي هست پيچ ميده خدا كنه زودي اين دو هفته تموم شه،بابايي هم صبح ساعت 11 رفت بندرعباس من موندم و تو و داداشي به قول اميرحسين البته شما آلوچه تو دل من خوابي هنوز بيدار نشدي

وسايلي كه ميخوام با خودم ببرم البته يه مقداركي كمه

ايشالا به سلامت دنيا بياي

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 30 دی 1391 | 12:59 | نویسنده : مامان ستاره |
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد